<< ۴۹ >>   

. الف .

<< از این لحاظ >>

( روخوانی )

. صدر اعظم المان قرار بود بازیهای المپیک را افتتاح کند.

. متن سخنرانی را که از قبل برایش تهیه شده بود از جیب دراورد؛ تای کاغذ را باز کرد و گفت:

. صفر؛ صفر؛ صفر؛ صفر؛ صفر !

. محافظش سرش را به طرف او برد و گفت:

. جناب صدر اعظم؛ اینکه خواندید؛ حلقه های المپیک بود!

( معامله )

. قاضی:

. اقای متهم؛ چرا به پیش خدمتی که برای شما یک قطعه شیرینی اورده بود؛ سنگ پرتاب

کردید؟

. متهم:

. سنگ نبود عالیجناب؛ همان شیرینی بود!

( ابراز احساسات )

. جهانگردی از ناخدای کشتی پرسید:

. ان مرد ریشو که لباسهای مندرسی به تن دارد و در ساحل ان جزیره ایستاده و به شدت

برایمان دست تکان می دهد؛ کیست؟

. نمی دانم؛ هر وقت ما از اینجا رد می شویم دیوانه وار برای ما ابراز احساسات می کند!

<< >>

. ب .

. پاتریک چاوال؛ عکاس فرانسوی بعد از دیدن امام خمینی در نوفل لوشاتو به ایران امده بود.

. خودش میگوید:

. << همان بار اولی که ایت الله را دیدم؛ فهمیدم که او پیروز خواهد شد.

. او با تمام کسان دیگری که تا ان روز دیده بودم فرق داشت.

. یک جور انرژی توی صورت اش بود که دیگر مثل اش را ندیدم.

. انقلاب او هم با بقیه جاهایی که عکاسی کردم؛ فرق داشت.

. مردم ایران؛ مصمم بودند اما عصبانی نبودند >>

<< >>

<< پیروزی انقلاب اسلامی ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ >>

<< >>

. پ .

<< پیر ما گفت >>

<< >>

<< پیر ما را مژده دادن به اختراع زغال اسان سوز؛ که مرغوب تر است از زغال

جکسون؛ وپیر ما بر این مژده جان فشاندن و ابناء وطن را تهنیت گفتن و صنایع

(های تک) را ستودن و بقیه قضایا >>

. پیر ما را گفتند:

. ای پیر! مژده باد تو را که ابناء فرهیخته وطن و یکه سواران عرصه علم و فن؛ سر انگشت

تدبیر از سوراخ بینی انکشاف به در اورده و در ثقبه زار اختراع فرو کرده و فراورده ایی بس

شگرف ساخته و پرداخته اند و روانه در بازار کرده؛ که عقل از شنیدن ان؛ مات می ماند و از

دیدن ان؛ البته میل به زوال می کند.

. پیر ما گفت:

. چیست ان فراورده و به چه کار می اید؟ گفتند:

. ان فراورده زغال اسان سوز است که بی معاضدت (فوت) و (پف) و (بادبزن) و جز ان به اسانی

اتش بگیرد و بسوزد و گل بیندازد و گره بسته از کار بسیار کسان بگشاید و درد دردمندان دوا

کند و حاجت حاجتمندان روا کند و اتش موعود را در اسرع اوقات به مشتاقان برساند.

. پیر ما گفت:

. الله الله که جهان بیغوله ایی است تهی از حال و قال و دنیا عجوزه ایی است دیر سال؛ و

انان که از وادی ایمن سنت گرایی گریختند و به دامان (های تکنولوژی) اویختند؛ در چپه راه

افتادند و برایشان همان رفت و خواهد رفت که بر گم گشتگان کوچه علی چپ رفت.

. و خوشا بر احوال ما ره یافتگان که این همه بگذاشتیم و زغال اسان سوز برداشتیم و در

گرمای دل انگیز ان نشستیم و حالی به ملاء اعلا پیوستیم.

. تابلو:

. حلوا ارده اردکان و تافتون بیات

                                             نقل و عسل و مسقطی و چای و نبات

. چمباتمه کنار منقل پر اتش

                                        در حالت انکشاف اسرار حیات

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

<< پیر ما قول دادن که شاخ غول را بشکند و قورباغه را باز دارد از ابوعطا خواندن و

اب را از سر بالا رفتن و باران را اززمین به اسمان باریدن و همه چیز راازجای خود

برداشتن و هرچیز رادرجای خود بگذاشتن و این همه را در صد سال به انجام

رساندن و بقیه قضایا >>

. روزی غولی بود؛ شاخ داشت و خشتک میدراند.

. پیر ما گفت:

. یک سال مرا فرصت دهید و من شاخ این غول را می بشکنم.

. دیگر روز؛ اب سر بالا می رفت و قورباغه ابوعطا می خواند.

. پیر ما گفت:

. سالی؛ دوسالی مرا فرصت دهید و من این اب را از این مسیر سربالا بگردانم و در سراشیب

به جریان اندازم و قورباغه؛ خود دست از ابوعطا باز دارد و به کار خویش رود.

. دیگر روز؛ اززمین به اسمان می بارید.

. پیر ما گفت:

. دو سالی؛ سه سالی مرا فرصت دهید ومن؛ این را از اسمان به زمین می بارانم.

. و دیگر روز؛ ودیگر روز؛ و دیگرروز؛ هر روز؛ روز از نو و روزی ازنو.

. پیر ما گفت:

. سه؛ پنج؛ ده سالی مرا فرصت دهید و من این همه را به سامان کنم و هرچیز را که در جای

خود نباشد؛ به جای خود باز ارم و گفت:

. شک مدارید و انکار در کار میارید که این همه شدنی است؛ اگر فرصت دهید مرا.

. گفتند:

. ای پیر! هشدار که وقت تنگ است و افتاب عمر ما بر لب بام است و روز ما به سوی شام

می رود و این سال و دوسال و سه؛ پنج؛ ده سال؛ چون سپری شود؛ ما نیز سپری شده

باشیم؛ رحمت خدای بر ما باد.

. پیر ما گفت:

. البته هیچ غم نیست؛ و شما سپری اگر خواهید شد؛ بشوید؛ و اگر نخواهید؛ نشوید؛ لکن این

من؛ از اکنون؛ صد سال دیگر و بیشتر هم چنان بر سر پای و پیمان بباشم و هیچ نجنبم از جای

خویش و این قولها که داده ام و می دهم و خواهم داد صد البته یکایک به عمل خواهم دراورد؛

ان شاء الله.

. ت .

<< بخوان به نام گلسرخ در صحاری شب >>

. تلویزیون در دو شب پیاپی؛ بخشهایی از محاکمه خسرو گلسرخی شاعر؛ منتقد؛ مترجم و

مبارز سیاسی را پس از ۳۰ سال پخش کرد.

. از دلایل هدفمند پخش این محاکمه که بگذریم؛ نه کسی با دیدن ان مارکسیست می شود و

نه بر لعنت کنندگان این مکتب فکری می افزاید.

. حتی با گفتن این که ان نحله های چپ و خسرو گلسرخی؛ <<مستضعف فکری>> بودند؛

چیزی از او کم و زیاد نمی شود.

. اگر ضعف و فقدان فکری هم وجود داشته؛ تنها یک نحله ان را به دوش نکشید بلکه امری بود

که خود را بر همگان تحمیل کرد.

. انسداد و بخل سیاسی؛ بسیاری از فرصتها را گرفت چرا که در گشودگی است که نحله های

فکری؛ توانمندی خود را عیان می کنند و اگر حجت بر حقیقت و شجاعت حقیقت گفتن است که

چه باک از عرض اندام کردن نحله های فکری.

. اما مساله به این سادگی نیست چرا که همگان بر گفتن حقیقت و ازادی لااقل بیان و نه عمل

صحه می گذارند و گشاده دست هستند.

. مساله بر سر سیاست ورزی و کسب قدرت است و اتاق قدرت می طلبد که عامل ان؛ عریان

به درون ان پا بگذارد؛ فارغ از تعلق خاطر به ان نحله فکری.

. در واقع اتاق قدرت؛ تعیین کننده است؛ نه خود ان نحله فکری یا ایدئولوژی.

. اگر این سخن امام حسین که <<ان الحیاه و عقیده و الجهاد>> شجاعت حقیقت گفتن است

که از زبان گلسرخی بیرون می اید؛ پس دیگر باکی از نشان دادن ان نیست.

. گلسرخی دو وجه دارد که البته شاید هم منفک از هم نیست؛ یکی گلسرخی نویسنده که

خوشبختانه؛ نوشته اش اعم از شعر؛ نقد و ترجمه در چند سال اخیر به چاپ رسیده است و

قابل قضاوت.

. و دیگری مرگ گلسرخی که قضاوت درباره ان اسان نیست.

. شماری که او را اساسا بر مبنای تفکر او انکار میکنند.

. شماری او را رمانتیکی میدانند که دن کیشوت وار به استقبال خطر رفت و با لجاجت مرگ خود

را برگزید.

. شماری هم بی چون و چرا محو او هستند.

. اتهامات گلسرخی متناسب با اعمال او نبود.

. در واقع به نظر می اید رژیم پهلوی برای نطق کشی از گروههای مبارز و روشنفکران؛ عده ایی

را با اتهامات سنگین؛ دستگیر میکند؛ تا انها را وادار به پذیرش اتهام و سپس شکست کند و در

اخر خواستار بخشش شوند.

. قرار بوده است با این سناریو همه انها ازاد شوند اما از این میان خسرو گلسرخی و کرامت الله

دانشیان؛ سرسختی میکنند و در نهایت با امتناع از عفو ملوکانه به جوخه اعدام سپرده میشوند.

. خسرو گلسرخی در دوم بهمن ۱۳۲۲ به دنیا می اید و در ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ اعدام میشود.

. از او دفترهای شعر و مجموعه ایی از نقدها و یک پسر به نام <<دامون>> به یادگار مانده

است.

. اما این همه گلسرخی نیست.

. بلکه باید مرگ گلسرخی را نیز افزود.

. شاید امروز عده ایی؛ شعرها و نقدهای او را فاقد اعتبار بدانند چرا که انها را شعاری میدانند که

از ذات شعری خودش دور شده است.

. عده ایی هم مرگ او را فاقد اعتبار میدانند چرا که از نظر انها دوره این گونه مرگ ها گذشته

است.

. اما یک چیز مسلم است:

. نمایش دادگاه او؛ وقتی که ما در برابر مردی با سبیل های بلند و چشمان عسلی قرار

میگیریم؛ وقتی که در برابر دوربین ایستاده است که اکنون ما در این سوی ان قرار گرفته اییم؛

وقتی که میگوید من دفاعی از خودم ندارم؛ من از خلق ام دفاع میکنم؛ نمی تواند تحسین

برانگیز نباشد.

. حتی اگر تصاویر دادگاه او پیشتر از اینها پخش میشد؛ برخلاف نظر عده ایی؛ تبلیغ مارکسیسم

به حساب نمی امد؛ تنها شور و غرور ملی را بر می انگیخت که چنین مردی در دامان کشور

پرورش پیدا کرده است.

. گلسرخی در سحرگاه ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ در وصیت نامه اش؛ خود را شاعر و نویسنده خلق ایران

معرفی میکند و می نویسد:

<< شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست.

. من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه تقدیم میکنم >>

. ودر پایان:

<< ضمنا یک عدد حلقه پلاتین و مبلغ ۱۲۰ تومان به خانواده ام یا زنم بدهند >>

. او در اخرین شعر خود در زندان مینویسد:

. برف کوهستان گرما داشت/ خون ماه دررگ ایمان می جوشید/ زندگی معنا داشت/

. دامونم؛ جنگلی کوچک من/ دست ما با دست مردم گل می داد.

<< >>

<< >>

<< >>

. ث .

<< تفریحات سالم >>

. یه تفریح سالم داشتیم که اون رو هم ازمون گرفتن!

. یه تفریح کم خرج و کم ضرر.

. تلفن رو بر میداشتیم و هر شماره ایی که به ذهنمون میرسید؛ میگرفتیم و....

. بوق..... بوق

. الو.....بله.....بفرمایید

. فوت....

. الو..... الو......

. فوت ......فوت.....

. مریضی؟

. فوت.....فوت......فوت......

. کرم داری؟

. فوت......فوت.......فوت......فوت......

. کثافت عوضی بی پدر و مادر بی فرهنگ

. هه هه هه هه هه هه !

. وبعد گوشی رو قطع میکردیم و دلمون رو میگرفتیم و از خنده غلت میزدیم.

. خیلی با مزه بود مخصوصا اگه طرف عصبانی میشد و داغ میکرد.

. اصلا هم به ما مربوط نبود که تا به حال چند تا زندگی به خاطر شکهای ناشی از تفریح ما

پاشیده شدن.

. اصلا هم به فکرمون نمی رسید که شاید توی اون خونه؛ مریضی در حال استراحت بوده.

. فقط می خندیدیم و حال می کردیم.

. حالا اومدن ای دی کالر ساختن که چی؟

. شماره مون صاف می افته روی تلفن طرف که چی؟

. اینم شد مملکت؟

. اصلا توی این کشور؛ ازادی وجود نداره!

. همینه که امار خودکشی و اعتیاد و بیکاری میره بالاتر دیگه.

. تقصیر دولته اقا جان!

. اگه این سهمیه بندی بنزین بیاد که بدتر هم میشه.

. اینم شد زندگی؟

. اه ........................

<< >>

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - مجید